اقاجونم تو بیمارستان تو بستر مرگ بود 

زندگیش نباتی شده بود 

هر روز نوبت یه نفر بود ازش مراقبت کنه 

روز دوم نوبت خالم  بود خالم خیلی خانم مهربون خوبیه 

ولی نمیدونم چیش شد بعد ظهر  که من اونجا بودم یه دفعه غیبش زد هرچی خواهرم صداش کرد انگار نمیشنوه تند تند رفت 

درست فردایه اونروز سر مزار اقاجونم داشت خودشو میکشت 

حالا نقل خواهرام با مامانم شده 

انگار کارایه خونه چقدر زمان بره که  انگار ببخشیدا  دوتا بچه بدنیا اوردن 

یکی از کارایی که بعد تعطیل کردن کارم حتما براش وقت میزارم کمک کردن به مادرمه حالا در هر کاری 

.......

یه چیز یه نفر بهم گفت 

گفت اگه کفتر پختری پیش بچش باشه بری پیشش میره دیگه هم بر نمیگرده بچشم میمیره 

خیلی مطمئن حرف میزد 

من هیچ وقت صحت حرفشو امتحان نمیکنم 

....

مامانم فردا از مسافرت میاد :)

کفتر پختریا یه چند روزی پیداشون نبود دیروز پیداشون کردم یه جا دیگه لونه کردند دو تا بچه ها دارند :)))

بعد ظهریه تو کارگاه بودم خیلیم گشنم بود 

یه همکارام که تازه عقد کرده خانمش براش کوکو سبزی اورد دیگه ماهم این سعادت بهش دادیم که همسفرش بشیم :)

بعدش به این نتیجه رسیدم 

من دلم یکیو میخواد برام کوکو سبزی بیاره 

امشب تو راه بر گشت یه نفر دست گرف سوارش کردم برسونمش همین که داشت سوار میشد  همو شناختیم یه همکلاسی دوره دبیرستانم بود 

سوار شد تا در خونشون رسوندمش  همه راه پشت موتور گریه کرد زنش تازه  امشب وضع حمل کرده بود بنده خدا پول نداشت مرخصش کنه 

قیبل رو مینی بوس بود گفتم اونو چکا ر کردی گفت مینیبوسو فروختم همین که فروختمش قیمتش سه برابر شد (دوره اقایه خدمتگزار که قبمتا یه دفعه چند برابر شد )دیگه نتونستم بخرم یکم بدهکار بودم بدهکاریامو دادم خلاصه پولش تموم شد رفت حالا هم ما موندیم یه دنیا خرج بیکار 

یه چند بار امدم از این ذکرا که وضع اقتصادیو خوب میکنه بهش بگم ترسیدم هر چی از دهنش در میاد به اسلام مسلمون اینا بگه دیگه هیچی نگفتم :/ 

به لطف سیاست  سیاست مدارایه کشورمون 

از این موارد خیلی میبینم  ولی نمیدونم چرا این یکی اینقدر سوزوندم :/




از همه چی سیر شدم :/