یادتونه درباره یه دوستام نوشته بودم می امد تو باغ با هم درس میخوندیم میخواست ازمون وکالت بده و پارسال اینکارو کرد و قبول شد الان وکیل تهرانه
این بنده خدا چهار پنج بار قبل پارسالم این کارو کرده بود ولی هر بار لب مرز رد شده بود مثلا هزارتا میخواستن این میشد هزار ده خخخخخخ
تا دیگه پارسال قبول شد بنده خدا خانمش اینقدر نذر نیاز کرده بود اینقدر دعا کرده بود
وقتی این قبول شده بود اینقدر از خوشحالی گریه کرد بود
خلاصه رفتن تهران بعد هفت هشت ماه امروز امده بود اینجا گفت ازدواج کردم ،خندیدم گفتم به سلامتی اینو که میدونستم
گفت نه دوباره ازدواج کردم گفتم یعنی چی
گفت یه دوست دختر اونجا پیدا کردم یه هفت هشت ماه با هم بودیم بعد رفتم گرفتمش
گفتم یعنی رفتی خونشون و محضر اینا گفت اره خخخخخخ
باباش امده بود رضایت داده بود خخخخ
البته این یکارایی تو شناسنامش کرده بود که نفهمیده بودن زن داره
اصلا فقط از تعجب میخندیدم
میگفت حالا هیچ کدوم از اون یکی خبر نداره هفته ای دوسه شب پیش اینم دوسه شبم پیش اون
خلاصه گفتم بنده خدا اگه خانمت میدونست قضیه این میشه دعا که نمیکرد قبول بشی هیچی
دعا میکرد قبولم نشی : )))
خانمش خیلی خوبه ؛من هر وقت میرفتم خونشون
همه خونشون از تمیزی و مرتبی برق میزد
دست پخت خانمش عالی بود همش غذا میپخت میاورد باغ میخوردیم
خودشم ادم خوش اخلاق و خوبیه چیزی از تو خرجی کم نمیزاره فقط نقطه ضعفش خانمان :/
البته نقطه ضعف همه اقایون خانما هستن خیلی خیلی کم مردایه متعهد دیدم کارشو تایید نمیکنم ولی بازم این خیلی مرد بوده سر قول قرارش با اون دختره واستاده خیلیا دیگشون هستن عشق حالشونو که کردن یه تیک پا به دختره میزنند میرند سراغ بعدی
پ ن :برداشت آزاد ولی حق قضاوت کردن ندارید
.......
هر چی بزرگتر میشم بیشتر از اینده میترسم از اینکه تنها بمونم :/
شدم مثل هوایه بهاری به آنی بارونی و طوفانی میشم به آنی هم تبدیل به آرام ترین ادم رویه زمین تبدیل میشم
چرا ثبات ندارم :/
....
کامنتتتتتت بزارین : )
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
قیصر امین پور
......
عجیب این شعر بهم آرامش میده