میدونید من 12 سالم بود بابام فوت کردم

وقتی ده سالم بود یه شب بابام شروع کرد وصیتشو بنویسه

همین که فهمیدم بابام داره وصیت مینویسه بی اختیار گریه کردم :))

حالا امروز به مامانم گفتم وقتی تو مردی من رژیم میگیرم تا تو زندیه ای نمیشه خخخخخخ چقدر دل سنگ شدم

البته فکر میکنم باهاش  بیشتر کنار امدم  تا سنگ دل شده باشم بگذریم

یکی از بندایه وصیت بابام این بود که تا وقتی اخرین بچه 25 سالش نشده  اموال هیچیش قسمت نشه

اینا همون هفته اول میخواستن همه اموالو قست کنند زورشون به مادرم نرسید گذشت گذشت تا من و خواهرم 20 سالمون شد که دیگه نتونستند خودشونو نگه دارند  زدند زیر وصیت بابام اموالو قست کردند

باور نمیکنید

همشون یعنی هرکی زد زیر وصیت بابام هرچی بهش رسیده بود به باد داد بدم به باد داد

یکی یه پولی بهش میرسه خرج میکنه میگرده و... اینا هزارتومن از این پولم خرج خودشونم نکردن  خخخخ

یعنی یه جوری  اون بالا ایستاده و منتظر یکی خطا کنه تا بزنه رو دستش که هیچی فکرشو نمیکنه

کلا هرچی ادم بی شرفه که دورم میبینم یه جوری سرشون به خودشون بند شده که یادشون از بقیه رفته

خلاصه خوب با شید نه به خواطر بقیه بخواطر خودتون که بتونید یه زندگی خوب داشته باشید

خوب بودنم کار نداره هر کار خواستی بکنی ببین یکی این کارو بکنه خودت ناراحت میشی یا نه

تنها ترسی که از اینده دارم اینه که تاوان اذیتایی که به مادرم کردم بخوام پس بدم خخخخخ

به جرات میتونم بگم بهترین فرزند مادرم بودم ولی خب این اون چیزی نیست که من میخوام باشم


.......

خدایا

.....



نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.